الفيض الكاشاني

129

شوق مهدى ( فارسى )

همه اعيان جهان چشم به راهش دارند * هر عزيزى ز پى ملتمسى مىآيد فيض دارد سر آن كو به رهت جان بازد * هركس اين‌جا به اميد هوسى مىآيد دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است * گو بيا خوش كه هنوزش نفسى مىآيد [ غزل 73 ] بيا كه رايت آن نائب آله رسيد * نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد جمال بخت ز روى ظفر نقاب انداخت * كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد سپهر دور خوش اكنون زند كه ماه آمد * جهان به كام دل اكنون شود كه شاه رسيد ز قاطعان طريق اين زمان شود « 1 » ايمن * قوافل دل و دانش كه مرد راه رسيد عزيز مصر به رغم برادران غيور * ز قعر چاه برآمد به اوج جاه رسيد كجاست دشمن دجال فعل ملحد شكل * بگو بسوز كه مهدىّ دين پناه رسيد صبا بگو كه چها بر سرم ز فرقت تو * ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد ز شوق روى تو جانا بدين اسير فراق * همان رسيد كه ز آتش به روى كاه رسيد غزل خوش آمد و منصور بود و نور نداشت * چو در ثناى تو خواندم به مهر و ماه رسيد به هر كه هرچه رسيد از سعادت و اقبال * ز يمن ورد شب و درس صبحگاه رسيد ز يمن ورد شب و درس صبحگاهى فيض * شناخت آل نبى را به عِزّ و جاه رسيد [ غزل 74 ] بهر مهر تو به فردوس براتم دادند * وز جهنم به ولاى تو نجاتم دادند در شب هجر تو بودم چو خضر در ظلمات * تا كه از چشمه شوق آب حياتم دادند سرخوش از دوستى آل پيمبر گشتم * باده از جام تجلّى صفاتم دادند بىخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند * يعنى از نور ولاشان لمعاتم دادند من همان روز ز اسلام شدم برخوردار * كه به دل نور ولاى حضراتم دادند گر شدم عالم و عارف به ولاشان چه عجب * مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند فيض از اهل نجات است يقين مىدانم * گو چرا زانكه در اين شيوه ثباتم دادند

--> ( 1 ) - نسخه ن : شوند .